نویسنده :
دخترک عاشق - ساعت ٧:٤٤ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳


هرگز به دنبال کسی نباش
که بتونی با اون زندگی کنی
بلکه به دنبال کسی باش
که نتونی بدون اون زندگی کنی....


نویسنده :
دخترک عاشق - ساعت ٩:۱٢ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳

زمانی که به دنیا آمدم گفتند: دوست بدار 
حال که مخلصانه دوست دارم می گویند : فراموش کن
خواستم گریه کنم نگذاشتند
گفتند : کودکانه است.

خواستم رو به شانس کنم گفتند: خرافات است
خواستم به راستی سخن بگویم گفتند: دروغ است
خواستم از عشق بگویم گفتند: گناه است
حال که هیچ نمی گویم می گویند :
عاشق
عاشق
گناهم چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نویسنده :
دخترک عاشق - ساعت ۳:۱۳ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢
خداوند را می دیدم که سرنوشت انسانها را
با قلمی راست و کشیده و جوهری طلایی می نوشت
اما وقتی نوبت به من رسید قلم شکست و جوهر ریخت.
به ناچار خدا سرنوشت مرا با قلمی شکسته و جوهری سیاه نوشت...
نویسنده :
دخترک عاشق - ساعت ٢:۳۳ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢

مهربانی را در نگاه
منتظر کودکی دیدم
که
با آبنباتش می خواست
آب دریا را
شیرین کند...

نویسنده :
دخترک عاشق - ساعت ۱:٥٠ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠
گفتم : خدای من ، دقایقی بود درزندگانیم که هوس می
کردم سرسنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس
فردا برشانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ،
درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟
گفت : عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات
دلتنگی که درتمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ،
من آنی خود را ازتو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی .
من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با
شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ،
اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر ازهرچه هست ، اشک تنها قطره ای است
که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ، اشکهایت به من
رسید و من یکی یکی برزنگارهای روحت ریختم تا بازهم
ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ،
چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته
بودی ؟
گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم ازاین راه نرو که به
جایی نمی رسی ،توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ
فریاد بلند من بود که عزیز ازهرچه هست ازاین راه نرو که به
نا کجا هم نخواهی رسید .
گفتم : پس چرا آن همه درد دردلم انباشتی ؟
گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت
دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت
فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم
بگویی آخر تو بنده ی من بودی ، چاره ای نبود جز نزول درد
که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .گفتم : پس چرا
همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا ، آنچنان به شوق آمدم که
حیفم آمد باردگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من
مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ،
من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرار نمی
کنی و گرنه همان بار اول شفایت می دادم .
گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت

نویسنده :
دخترک عاشق - ساعت ۱٠:٠٥ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦

دوست داشتن برتر از عشق است، دوست داشتن در دریا
شنا
کردن است و عشق در دریا غرق شدن...
نویسنده :
دخترک عاشق - ساعت ٩:٤٤ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦
مردی در عالم رویا فرشته ای دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش
سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت. مرد جلو رفت
و از فرشته پرسید:
این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟ فرشته جواب داد: می خواهم با این مشعل
بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه
کسی واقعا خدا را دوست دارد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نویسنده :
دخترک عاشق - ساعت ٦:٥۸ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦

زندگی گل پژمرده ایست به نام ؟ انتظار
آینه ی شکسته ایست به نام ؟ قلب
مروارید مظلومانه ایست به نام؟ اشک
تیغ سوزانیست به نام؟ عشق
راه پر پیچ و خمیست به نام؟ سرنوشت
اقیانوس بی کرانیست به نام؟ خاطره
دریای بی ساحلیست به نام؟ غم
فریاد بلندیست به نام؟ آه
سرنوشت تلخیست به نام؟ جدایی
جدایی را نمی خواستم خدا کرد
نمی دانم کدام ناکسی این را دعا کرد...
